
دستش را در بیمارستان گچ گرفته بودند.
چند روزی به جهرم آمد
و استراحت کرد.
هنوز به گردنش آویزان بود. میخواست به جبهه برگردد.
از او پرسیدم:«شما چطور میخواهی به جبهه بروی؟»
ابراهیم در جوابم گفت:
«باید دشمن را با چنگ و دندان نابود کرد.
دستِ دیگر که دارم؛ با آن سلاح میگیرم.»
او با همان وضعیت به جبهه بازگشت.

برچسب:
نویسنده: سینا رضوانی